السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

248

سيره معصومان ( فارسي )

شود ؟ اگر خدا بخواهد او كشته نخواهد شد . على گفت : اى رسول خدا بهشت را از من دريغ مدار . سپس با لوا بيرون شد و با دشمن در سحرگاه رويارو گرديد . على ماند تا صبح سر زد . وى با يارانش نماز صبح گزارد و صفوف آنها را آراست و بر شمشير خويش تكيه داد و به دشمن گفت : آى ! من فرستادهء رسول خدايم به شما كه بگوييد « لا إله الا اللّه و محمدا عبده و رسوله » و گرنه شما را با شمشير مىكشم . دشمنان گفتند : مثل دو دوست پيشينت بازگرد . على پاسخ داد : بازنمىگردم به خدا برنمىگردم مگر اين كه اسلام آوريد يا اين كه شما را با اين شمشيرم بكشم ، من على بن ابى طالب فرزند عبد المطلبم . دشمنان همين كه او را شناختند به اضطراب افتادند . سپس جسارت به خرج داده به جنگ وى درآمدند : على نيز با آنها به قتال پرداخت و شش يا هفت تن از آنها را كشت و مشركان هزيمت شدند و مسلمانان به پيروزى رسيدند و به غنايم دست يافتند . رسول خدا ( ص ) به مردم فرمود كه به استقبال على ( ع ) بروند . مسلمانان در معيّت رسول خدا ( ص ) دو صف براى على ترتيب دادند . همين كه على پيغمبر ( ص ) را ديد از اسب پياده شد و روى پاهاى پيامبر ( ص ) افتاد و آنها را بوسه داد . پيغمبر ( ص ) به او فرمود : سوار شو كه خداى متعال و پيغمبرش از تو خشنودند . على ( ع ) از شوق گريست و به خانه‌اش رفت سپس رسول خدا فرمود : اگر نمىترسيدم كه طايفه‌هايى از امت من آن چه را نصرانيان دربارهء عيسى گفته‌اند ، درباره‌ات بگويند ، امروز در مورد تو سخنى مىگفتم كه بر گروهى از مسلمانان نگذرى مگر آن كه خاك زير پايت را ( به تبرك ) برگيرند . شيخ مفيد گويد : بسيارى از سيره‌نويسان ذكر كرده‌اند كه سورهء « و العاديات ضبحا » در اين جنگ بر پيغمبر ( ص ) نازل شد . شيخ مفيد در جاى دوم از كتاب خود مىنويسد : سپس جنگ سلسله پيش آمد . جريان از اين قرار بود كه يك نفر اعرابى پيش پيامبر ( ص ) آمد ، آنگاه شيخ مفيد كلام اعرابى را همچنان كه پيش از اين ذكر شد نقل كرده و بياناتى آورده كه حاصل آن چنين است ، سپس جماعتى از اهل صفه برخاستند و ميانشان قرعه انداخته شد و قرعه به نام هشتاد نفر آنها و افرادى جز آنها خورد . آن حضرت يكى از مهاجران را فرا خواند و گفت : لواء را بگير و به سوى بنى سليم روانه شو . آنها نزديك حره هستند . آن مرد مهاجرى روانه شد تا اين كه نزديك جايگاه بنى سليم رسيد . ديار آنان سنگلاخ و پردرخت بود و خود دشمنان در پايين وادى بودند و راهى كه به پايين مىرفت سخت و دشوار بود . چون آن مرد مهاجر خواست پايين برود دشمنان به سوى او هجوم آورده او را هزيمت دادند و عدهء بسيارى از مسلمانان را از پاى درآوردند . پيامبر ( ص ) براى كس ديگرى از مهاجران لواء بست . دشمنان زير صخره‌ها و درختان در كمين وى نشستند و همين كه او خواست به دل وادى پايين بيايد به سوى او حمله كردند و هزيمتش دادند . اين امر موجب ناخرسندى رسول خدا ( ص ) شد . عمرو بن عاص گفت : اى رسول خدا مرا به سوى ايشان روانه دار كه جنگ ، نيرنگ است . شايد من بتوانم آنها را بفريبم . رسول خدا ( ص ) او را با جماعتى گسيل داشت . چون به وادى رسيد ،